Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

 

A wet step in the rain and

Circles were made around your beautiful petite shoe

Your shoe made circles around me

And How Encompassed I am.

 

 

 

   + spa - ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

 

در واقع باوردسته ای از آدمها مبنی بر اینکه:"حواسم هست" پاشنه آشیل آنهاست جهت اینکه هر بلایی خواستی سرشان بیاوری. حالا من هم فکر می کردم حواسم هست.

 

   + spa - ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

 

 

 

A great pain...which your cool tone on "why?!" Makes it more

یا

هم نزدن: عالی ترین روش برای تحمل زندگی...

 

 

به هر حال بدبخت بوده. گویا ابتدا احساس بدبختی کرده با چند تایید و شانه بالا انداختن به نشانه ی خوب زندگیست دیگر! جدی جدی فهمیده بدبخت است و بعد هم رفته خودش را بدبخت تر کرده. عجیب نیست. این دسته آدمها زیاد هستند بدبختها.

 

 

   + spa - ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

 

می دانستی آدم های زندگیت یعنی تکه هایی از تو که دارند مستقل از تو زندگیشان را می کنند. من هم نمی دانستم. تازه فهمیده ام.

بعد تازه دستم آمده چقدر سخت است در و پیکر زندگی را پاییدن ...اگر بخواهی تکه های درست درمانی از خودت را داشته باشی.

 

 

   + spa - ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

 

- You'll miss me Sherlock...

- Sadly...yes!

   + spa - ; ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

 

 

احاطه شده ای میان غباری غلیظ و سیاه رنگ.

 مست.

این را می چپاند در دستم و بغضش را می ترکاند می دود می رود خانه شان.

احاطه شده ام میان غباری غلیظ و سیاه رنگ

کمی بال بزن.

پایینش این را می نویسم ،دفعه ی بعد که خواست بدود برود از دمی بالی چیزی می گیرمش می دهم دستش.

***

والا!

 

   + spa - ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()

 

 

من حناق گرفته ام نشسته ام رو به رویت نفسم بالا نمی آید بعد گلویم  می سوزد اشکم در آمده  و سرفه ام گرفته ، تو مشمئز می شوی از اینکه با کف دستم آب بینی ام را جمع می کنم این وسط؟

قیافه ات را کج و کوله می کنی بلند می شوی می روی و من هم توی وضع داغان خودم  که الان سرفه و عطسه با هم قاطی شده اند گیر کرده ام و دستم خیس است و مجبورم بازویم را بگیرم جلوی صورتم تا صدای عطسه  کمتر شود! بعد هم اشک ها می  ریزند که مناسبتش را خودم هم نمی دانم.

تا خانه تان مشمئز دویده ای رفته ای و یک ساعت توی دستشویی بالا آورده ای. بعد یک عطسه ی کوچک و دماغت آویزان شده و فهمیدی سرما خورده ای. جیبت را پر کرده ای از دستمال کاغذی.

سرم را گذاشته ام روی میز و صدای آقای گارسن می گوید خانم بفرمایید. جلویم یک جعبه دستمال کاغذی گذاشته و رفته.

یک ربع همه ی گندکاری ها را از دست و صورت و بازویم پاک می کنم بعد چای خودم و قهوه ی تو را می می خورم دو سه تا دستمال دیگر بر می دارم بلند می شوم می روم پی بدبختی ام.

 

 

   + spa - ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۳
comment نظرات ()