Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

 

 سیاهِ تلخ ِ سنگینی که ذره ذره نشسته در جانمان و بزرگ شده، هر سال رفتنش را جشن گرفته ایم و رکیک ترین ناسزاها را حواله اش کردیم و گرد از شانه هایمان تکانده ایم و با لبخند چرخی زده ایم که برویم لم بدهیم روی راحتی و نفسی بکشیم. چه دیده ایم هر بار؟ سیاهِ تلخ ِ سنگینی که نشسته روی راحتی مان و یک پایش را انداخته روی دیگری و می خندد و جا باز می کند برایمان.

یا

تبریک سال نو!

 

 

   + spa - ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

 

 


The sweetest sadness in your eyes
Clever trick

   + spa - ; ۳:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

 

من: این بازه ی زمانی دم عید خوب است. صرفاً.

بازه ی زمانی دم عید:  تو هم خوبی بزرگوار...

 

   + spa - ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

 

 

جیغ سگ

 

زوزه اش در خفگی هیاهوی شهر پخش می شود می پیچد و بعد گم می شود. زوزه نیست. چیزیست شبیه جیغی از سر عجز...گویی صدای درد باشد که بی اختیار از دهانش خارج می شود. مستقیم می نشیند بر جان و می خراشد همه ی زخم های تازه و کهنه ی روان را...خون بار است...

 

 

   + spa - ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

 

خوب است: سفر رفتن. بی آنکه این پا و آن پا کنی برای خداحافظی.

سبک، بی تعلق و غمگین...

 

   + spa - ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٥
comment نظرات ()

 

دست در جیب، رفته ام گوشه ای تکیه داده ام به دیوار محوطه ی زندگی. آدم ها برای خودشان می روند می آیند، می خورند، توی سر و کله ی هم می زنند، دست در گردن هم دوستانه راه می روند هرهر می خندند،دنبال هم می دوند و به قصد کشت همدیگر را می زنند، خدا هم پشت بلندگو تذکراتش را می دهد و من هم همان... دست در جیب، رفته ام گوشه ای تکیه داده ام به دیوار محوطه ی زندگی.

 

   + spa - ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱
comment نظرات ()