Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

 

   + spa - ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٥
comment نظرات ()

 

   + spa - ; ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٥
comment نظرات ()

 

 

 In praise of sense of wit

Decide upon rationality. Let both of you be drown in the sewer of reality and daily life and be wasted. Let the regret of being magic couple full of sense of wit be with you. Indeed this regret will cause a painful smile on your face in hard times of life...

-       Me the Great

 

   + spa - ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۱
comment نظرات ()

 

بدبختم ؟!

 

وقتی خانم مجری می گفت آفرین که رفتی بعدازظهر خوابیدی و الان سرحالی ، سرخورده و خسته زل می زدم بهش که چرا می زند توی سرم خستگی ام را.

حالا تو می روی شب زود می خوابی که وقتی فردا بیدار شدی سرحال باشی! اصلا بعداز ظهرها می خوابی که سرحال باشی.

 توی خیابان، روح حاضر خانم مجری بالای سرمان پرواز می کند که آفرین به همگی شما که بعدازظهر خوابیده اید و سر حالید. خودم  دستم می آید که باید احساس سرخوردگی کنم که زشت و بی حال و خسته ام هی.

روز که تمام شود روح خانم مجری می گوید آفرین که شب زود می خوابید تا فردا به موقع بیدار شوید.

با خودم فکر می کنم آنهایی که بعدازظهر خوابیده اند و  شب هم زود خو ابیده اند الان خوشبختند...خیلی خوشبخت.

بعد از مرگ هم مواخذه می شوم که چرا به موقع نمرده ام که الان سرحال باشم.

 

 

   + spa - ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٦
comment نظرات ()

 

 

This story is based on reality

Or

Me with that big sunglasses

Or

Breathing in Fantasy, Walking in reality

 

 

بیست و پنج تومانی را ندیدم. از لای اسکناس های مچاله شده سر خورد و سکه وار با زاویه روی آسفالت حرکت کرد. نگاهم داشت لذت قر و اطوارش روی آسفالت را می برد که چرخ اتوبوس، آن را وقتی هنوز سر پا بود و می خواست به حرکتش ادامه دهد خرد کرد. اما عجب صدایی داد.

 

 

   + spa - ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
comment نظرات ()