Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

 

چشمهایم را به عمد بستم و نخواستم که ببینم. از تخت که بلند شدم دیدم بانداژ سفید رنگ تقریبا پر پیمانه ایست که لایه های زیرینش سرخ تیره اند. با خودم گفتم فکر کن بتادین است و پریدم پایین. تا چند ساعت بعد سرخ تیره رنگ خودش را رساند به چند تار و پود اطراف چسب روی بانداژ و خلاصه رضایت داد که بکاهد از شدت پیشروی. کم کم آن همه سرخ تیره رنگ خشک شد و وقتش رسید که بانداژ را عوض کنم.

برای جدا شدن بانداژ سرخ پر پیمانه باید سرُم ریخت رویش تا خیس بخورد. این را دکتر حالیم کرد. چیزی می شود شبیه همان خونریزی اما از بانداژ نه از رگ.  بالاخره مجبور می شوم ببینمش. خوشبختانه متفاوت است از چیزی که فکر می کردم. تصورم این بود که باز خون بجوشد از بستر بی دفاع ِ هوا ندیده به عمرش. اما رویش را چیزی سفید مخلوط با خون و گاهی قهوه ای پوشانده. خون می جوشد اما در کناره ها...می ترسم. حس می کنم این سفیدی پماد نیست و چرک است  دلم می خواهد با پنبه بیفتم به جانش اما به کشیده شدن هر چه عصب و احیانا پاره شدن رگ ها و خونریزی مجدد نمی ارزد. روی همان پماد خالی می کند مادرم. زیاد. انگار جفتمان می خواهیم در برویم. گاز را مثل تور عروسی سر شست نازنین می گذارم و چسب. شل است. بهانه ی خوبیست برای اینکه این همه لرزه و ریز تیر هایی که کشیده ام را خالی کنم. سگ می شوم و گیر می دهم که شل است. خودم می پیچم، خودم را فحش می دهم ،باز می کنم ،دوباره می پیچم و خلاصه همان طور شل می بندمش و خیره می شوم به تلویزیون و خوب چشم هایم پر می شود.

در تمام این مدت مادرم گفته:" خوب باز کن یه گاز دیگه بذاریم. "من از ریخت آنی که زیر گاز است  می ترسم ولی.

بعد دکتر را تجسم می کنم که اگر در جایی غیر از مطبش می دیدم باور نمی کردم این همه کار چندش آور را بتواند یک جا و به سرعت انجام دهد و بعد هم برود پی زندگیش.

ناخن را کشید. بستر مرده و چرک کرده را برداشت ، آن همه خون را دید بعد هم پیچید و رفت در حالی که می خندید!

بعد یاد هر شش ساعت یکی هر چهل و هشت ساعت یک بار میفتم. لنگ لنگان می روم پی کپسول در حالیکه به جای دل ای دل همیشگی ، پا ای پا می خوانم.

***

به شست ها احترام بگذارید. قدرتش را دارند.

 

   + spa - ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٥
comment نظرات ()

 

می روم تا دم گفتنش و بر می گردم و صدایی شنیده نمی شود... بودن خود را به خود شادباش گفتن ورطه ی دهشتناکیست. این درآمدن صدای خود آدم  برای خودش  که: خوب است بودنت...

...

+

   + spa - ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٤
comment نظرات ()

 

مخس

بیدار شدم. گیج خوردم. بعد متوجه رنگ آبی روی ساعدم شدم. یک خط پهن آبی رنگ که هر چه شستم نرفت. رفتم پی زندگیم. داشتم رد میشدم از خیابان که شنیدم: "اِ این که مال مش ابرامه..." سرم را برگرداندم به سمت صدا .کسی نبود. آستینم را کشیدم پایین تر و دویدم تا دور ...تا جایی که همه ی گوسفندها به قصدش می دوند.

...

+

   + spa - ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٠
comment نظرات ()