Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

Like what an old dirty wall within a dead end in the most miserable street of the town feels while suffering from trashes and dirt: Happy if being leaned on by a stranger, giggling if being painted on by children, joyful if being washed by the rain, lonely the rest of the time.

The fact is ... nobody stays with a wall for the entire life, even the homeless.

Like a wall, a messy moistened one near to be shattered in an unknown path, indeed I'm like a wall.

***

To the nostalgia of the literary combats betwixt my papers and red notes of professors

:)

***

To my pride, and the agony I taste each time I'm broken.

:)

***

To me, the only thing I still do possess.

:)

 

   + spa - ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳٠
comment نظرات ()

 

پاییز ِ جان...

پاییز ِ سردی دستها...

پاییز ِ دلشوره،باران،سرما،ژاکت،مف آویزان و دستمال مچاله...

پاییز ِ کِز و چای داغ...

پاییز ِ مهربان که همه ی اینها را می نویسم به پای تو

و از لجت تابستان نمی شوی یهو

 

 

   + spa - ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥
comment نظرات ()

 

سوال ها مدام سخت تر می شوند. چه می کنی؟ چه میخواهی بکنی؟ چه ؟ تهش؟

من از جواب سوال" آش می خوری؟" وامانده ام حتی...می گویم" نمی دونم!"

 

   + spa - ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٦
comment نظرات ()

 

شب باشد.باران ببارد. کمی هم سرد باشد. چیزی از آسمان افتاده باشد. سرخوشانه یورتمه کنان در خیابان خلوت ِ روشن با چراغ های زرد بخوانم:

You must have fallen from the sky...

 

   + spa - ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()

 

 

یک مقدار کار سخت می شود وقتی برسد به جای باریک،به جفتک انداختن ، به چشم خون گرفته و دهان کف کرده...گنده لاتی کردن این پایین و اُس شدن آن بالا که: "کار همیشگی اش است و ریز است و چی؟ هار هار هار..."

وقتی مناسبات پایینی و بالایی بشود دعوا به دعوا همدیگر را دیدن و به خوبی از خجالت هم در آمدن.

وقتی پایینی عربده کشان برود سراغ بالایی که:" باز پَر نگاه ما به یه چیزی گیر کرد، قاپیدیش؟"

بالایی بگوید:" مودب باش" و خوب تادیب بالایی یعنی بیست سی کیلو بیشتر گذاشتن روی قبلی که فعلی از یاد پایینی برود ...

مثل حمال های خبره چند سکندری میخورد پایینی و عادت می کند و مثل سگِ چوب خورده زوزه کشان دور می شود .... ادب می شود...

کار سخت شده بالایی ِ جان...یک طوری شده ...سوال پیش آمده ...استرحاما بدینوسیله ای شده...

هه! کتبی شده...

چون صدایم رفته بالا! دهانم را باز کنم تادیب گر است که از در و دیوارت می ریزد پایین! دهانم را بسته ام. از همان وقتی که فکر می کردم دارم مثل آدم حرف می زنم و شنیدم که آرام تر...بستمش...

اما صدایم رفته بالا...دعوا دارد...پاچه می گیرد...نگیری به خودت؟...بده یک خوش الحان که زنگ صدایش مست کند ما را و اذیت نکند مقام بالایی تو را بخواندش...

راستی می دانستی از یک جایی به بعد نمی گویند حمال خبره؟ می گویند خر ...آن جایی را می گویم که از شدت سنگینی بار، پاهای جانور بیش از حد از هم فاصله می گیرند- جر می خورد به نوعی-

بعد برهان وجودیت عکس قبل قابل اثبات است. یعنی قبل اضافه می کردی که بفهمدت، حالا هر چه بگذاری نمی فهمدت چون حواسش به جر خوردنش است. برداری می فهمد بودنت را.

 

   + spa - ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٦
comment نظرات ()

 

ما اینجوری نبودیم، اینجوری شدیم... جورش دیگه پا خودت...

 

   + spa - ; ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٥
comment نظرات ()

 

   + spa - ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳
comment نظرات ()

 

   + spa - ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳
comment نظرات ()