Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

چراغ مطالعه ی جان را گذاشته ام بالای سرم برای خواندن و نوشتن های شبانه .مدتی نورش مدام ضعیف و قوی می شد و خرخر می کرد. سفیهانه نگاهش می کردم که :"خو؟ چد هس حالا؟!" بعد از مدتی درست می شد خود به خود.

یک شب کلیدش را زدم و قاطعانه روشن نشد.  بی خیالِ خواندن خاموشش کردم و خوابیدم. نیمه های شب که بیدار شدم نور زرد ملایمش روی صورتم بود. گویا دوست شده با من.

 

   + spa - ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۸
comment نظرات ()

 

 

با تشکر،یکی از همسایه ها...

اساساً طول موج صدای مامان سهیل طوری تنظیم شده که اولین عکس العمل طبیعی در مقابل آن  "ببُر!" است.

به زعم خودش سر سهیل فریاد می زند، اما صدایش آنقدر زیر است که نمی ترساند... نه سهیل را و نه من را (از همان خوش الحان ها بوده به گمانم به وقت دلبری) بلکه به صورت تصاعدی حس اشمئزاز و تنفر را در رگ ها جاری می کند.

صبح یک روز جمعه این صدا را همراه کنید با  این حرفها: "خفه شو...مسخره...کثافت کثافت...اع ...اع...ضای بدن...آبرو هر چی کلاس سومیه بردی...خفه شو..." تا جایی که فقط فحش است با خود می گویم که خوب دعواست دیگر! ملت نمی توانند هماهنگ کنند که تو خواب نبوده باشی بعد شروع کنند به داد و هوار...اما وقتی در کمتر از چند لحظه موضوع دعوا برایم مشخص می شود، دلم می سوزد هم برای خودم هم برای سهیل که سر چه چیز مضحکی قلبمان دارد شش تا یکی می زند.

مساله اینجاست که مامان سهیل خیلی سر سهیل داد می زند و فحشش می دهد...تقریبا هر روز و شدیدا جمعه ها...سر همه چیز از مساله ی ریاضی گرفته تا یک ربع بیشتر در پارکینگ بازی کردن. و من مدام به این فکر میکنم که شخصیت سهیل چه می خواهد بشود؟ الان ناخودآگاه بینوایش به قدر خودآگاه یک قاتل روانی دچار مشکل است به گمانم.

 

 

   + spa - ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢۳
comment نظرات ()

 

 

 سلامتی سیستم ایمنی بدنم که دل هیچ ویروس بی پناهی رو نمی شکنه...

 

   + spa - ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٩
comment نظرات ()

 

 

سوسککان غمدیده ی من

سوسک اول شکست عشقی خورده... کاملا مشخص است...دو پای(پا؟!) عقبیش موقع راه رفتن روی زمین می کشند.  کنار مرز تاریک و روشن زیر کابینت و کف آشپزخانه گلچرخ می زند....باکیش نیست گویا. من را که می بیند تند می آید به طرفم...می شنوم که دارد فریاد می زند:"ها؟!! بکوب دمپایی لامصبو...سوسووووووول! پیف پاف بزن خو...بزن راحتم کن...هق هق" این هق هق را وقتی می گوید که سرخورده از دلرحمی من مسیرش را کج کرده و لخ لخ کنان می رود جای تاریکی گیر بیاورد زار بزند...

سوسک دوم عشقیست. طاقباز خوابیده گهگاه خودش را می خاراند. می شنوم که زده زیر آواز: "آن که ...آن که پامال جفا کرد چو خاک راههَهَهَم...خاک می بوسم و...خااااااک می بوسم و عذر قدمش می خواااااااهم"

از کنارش که رد می شوم میگوید: "جووووون!..." و هارهارهار میخندد. خنده اش می آمیزد با ریسه ی سوسک بعدی که گویا از محفل بگو بخندی پریده بیرون و خودش را به در و دیوار می کوبد،میان کرکره خنده اش چند فحش از سر تحسین به بکسشان می دهد و بعد خودش را جمع می کند و بر می گردد به محفل.

سوسک بعدی های است. می گوید "من بتمنم" و پرواز می کند به طرفم تا مرا از دست این یکی ها نجات دهد. نمی دانم چه می شود بین راه مسیرش را عوض می کند. می گوید:"ببخشید گویا اشتباه شده..." و دسته جمعی می زنند زیر خنده...

نگاهم می افتد به سوسکی که مورچه ها احاطه اش کرده اند. می گوید: " گالیورشونم...هارهارهار" و باز همه شان دسته جمعی می خندند.

می خندم.با نیش باز،حس سربازهای آمریکایی توی فیلم ها را می گیرم و می گویم:

"run run run run..."

می دوم. می خندند و سوت کف می زنند.

 

 

   + spa - ; ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٠
comment نظرات ()