Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

 

آقای عمله صدایی با میله های دم دستش ایجاد می کند که کاملا شبیه است به صدای ناقوس. بنگ...بنگ...بنگ.

وقت های خوبی را هم انتخاب می کند. مثلا دوازده ظهر ِیک روز پاییزی را که آفتاب نچسبش لباس های گرم آدمها را به سخره گرفته و از کلافگیشان لذت می برد، یا نزدیک غروب خورشید که مردگان ِکوچ کرده از مناطق گرمسیری در هوا تردد می کنند و نیاز به سرگرمی دارند. با مهارت هم می نوازد، آنقدر که دست بی اراده به دنبال تیغی،قرصی،خرخره ای چیزی بگردد و خلاص کند خود را که بعد برود با مردگان در هوا قدم بزند و برای کفترها دانه بپاشد. بعد از اتمام تک نوازیش، سگ ها شروع به همراهی می کنند. زیادند. خیلی زیاد. صدای هر چیزی هم می شود به زوزه هایشان نسبت داد الّا زوزه ی سگ.

من همه ی این ها را می شنوم. لبخند چندش آور آقای عمله بالای داربست را هم می بینم،همچنین سگ ها را که با وسواس نت هایشان را مرور می کنند برای اجرای سنگین نیمه شب.

"سکوت" ، این را آقای عمله می گوید. سگ ها به سرعت نت هایشان را ورق می زنند. آقای عمله بالای داربست شروع به نواختن ناقوسش می کند. سگ ها جیغ می کشند. من له می شوم.

 

   + spa - ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱٩
comment نظرات ()

 

یکی از همین  روزا می رم بالای میزی صندلی ای کاناپه ای چیزی،با یک دستم اون یکی دستمو خیلی سینمایی می برم بالا،می گم:"آی! هر که این را دوست بدارد مرا دوست داشته است،هر که این را دوست ندارد برود بمیرد"

بعد میام پایین بین اجساد حضار قدم می زنم و در افقی نامعلوم ناپدید می شم.

والا!

 

   + spa - ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٧
comment نظرات ()

 

 

تکه تکه سرگردانی

به مساله ی جالب و در برخی نقاط حل شده ی شکاف نسل ها فکر می کردم(نه از سر بیکاری البته)،  تصویر یک سری مفاهیم گنگ شیمی جلوی چشمم آمد.

از شیمی، فقط معلمهای هیستریکش را خوب یادم مانده و این که یک سری دایره بودند که چیزهایی(اتم؟ مولکول؟گردالی؟) از اولی به دومی می پریدند و از دومی به سومی و این ها. بعد این پراندن گویا با اقداماتی صورت می گرفت و نمی دانم می شد از سومی به دومی یا از دومی به اولی بازگردند یا نه...فکر کنم اگر هم می شد با مصیبت همراه بود.

به هر حال، یک وقت هایی هست که ناغافل خودت را روی آن دایره های آخر می بینی که خوش خوشان نقشه ی دایره ی بعدی را می کشد. یک وقت هایی هم هست که نمی فهمی چرا و با کدام  اقدام نامردی باید بساطت را جمع کنی و بروی دایره های پایین تر.

خلاصه قضیه این است که چیزها(اتم؟ مولکول؟گردالی؟)طبق طبیعتشان رفتار می کنند. بپر بپرشان را می کنند گاهی در کل از یک سلسله دایره می پرند به سلسله دایره ی دیگر و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. و در ضمن خیلی هم تک بعدی هست این کارشان. یعنی یا اولی یا دومی یا سومی یا...

اما آدم ها خیلی پیچیده اند. چند بعدی اند و خطرناک. به گمانت روی یک دایره با یک نسل قبلی حرف میزنی که ناگهان می بینی او چندین دایره از تو پایین تر در حالت پایدار ولی کنار توست. همزمان آن نسل قبلی تو را می بیند که هی به خودت می پیچی و جرقه می زنی و در کل حالت دگرگون است.دست می گذارد روی شانه ات که آدم باشی...پایدار باشی...و می کشدت پایین! خیلی هایمان به سبب دایره ی بالاتر بودن و ناپایداری حالمان، دست طرف را گاز میگیریم و برای اطمینان چند دایره می پریم بالاتر. بعضی هایمان هم که در حد دایره یک و دوست اختلافمان و می گوییم بعله و دست طرف را می بوسیم و می رویم همان دایره یک برای ناپایدارهای آن بالا سر تاسف تکان می دهیم. دسته ای هم هستیم که چند تکه شده ایم و هر تکه مان روی یک دایره آواره است. تکه ای را می فرستیم آن بالاها در حالیکه تکه ی دیگرمان نشسته درس زندگی می آموزد در دایره ی اول.

 

   + spa - ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢
comment نظرات ()