Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

 

تویِ...

"مامان؟" این را پسرم گفت. من زیر پتو از درد به خودم می پیچیدم و زمین را چنگ می زدم. برگشتم و نگاهش کردم. "اَ!" این را من گفتم،توی دلم. "چه خوش تیپ! چه رشید! چه خوشگل! چه...!" این ها را هم من گفتم، توی دلم. "مامآون؟" این را پسرم گفت در حالیکه نیشش باز بود. من داشتم آشپزی می کردم. ذرت ها را ریخته بودم توی آب. داشتم سوسیس را خلالی خرد می کردم و بعد می خواستم قارچ سرخ کنم. "بلی؟" این را من گفتم. پسرم نشست پشت میز آشپزخانه و یک خلال سوسیس برداشت. گفتم:"ها؟" گفت:"چایی هست؟" داشت پیچ می خورد توی خودش. در این مورد به خودم رفته گویا!افتادم سر دنده ی بازی، گفتم:"شما با کی کار داری؟!" چشمهایش برق زد و رفت روی دنده ی دریدگی که مسلما به من نرفته! "می خوام زن بگیرم!" بی ذوق! بازی بلد نیست...دستهایم یخ کرد. درد پیچید توی تنم. به فکرم رسید شاید گاز گرفتن پتو مفید باشد.نبود. گفتم:"اِ؟!"پسرم یک خلال سوسیس دیگر برداشت. داد زدم:"شامه ها!" گفت:"همین؟" گفتم:" نه خو! ذرت و قارچم هست،می خوام قاطیشون کنم." کلافه شد. غنج رفتم،توی دلم. گفت:"اینو نمی گم! یه اِ خالی؟" گفتم:"آها! داشتی می گرفتی...بقیه ش؟" گفت:"بقیه نداره!تموم شد."قارچ ها را از یخچال کشیدم بیرون و گذاشتم کنار سینک. گفتم:"می گیری بگیر ولی اذیتش نکن.پس یکیو بگیر که بتونی اذیتش نکنی." مثل احمق ها نگاهم می کرد. خودم هم فهمیدم زده ام به فاز پیچیده....قرص راه حل بهتریست.توی کیفم بود،کجاست؟...گفت:"نه خیلی خوبه..." گفتم:"ها! پ خوشگله..."گفت:"وا!" گفتم:"هارهار!" سوسیس را خالی کردم توی روغن. ذرت ها تقریبا حاضر بودند. برگشتم و نگاهش کردم.داشت با چاقو بازی می کرد."لامصّب خودشم خوشگله چه!"این را من گفتم،توی دلم. گفتم:"پاشو برو دوغ بگیر،حرف می زنیم مفصل." قارچ ها را ریختم توی ظرف و آب گرفتم رویشان."شما چیزی نمی خوای بگیرم؟" این را پسرم به پدرش که در تراس پیپ می کشید گفت. پدرش جواب نداد. پسرم رفت. تلخ است. لعنتی لعنتی قرص لعنتی..."چی می گفت این؟" صدای پدرش است که بین جلز و ولز روغن گم می شود.می گویم:"می خواد زن بگیره!" "هارهارهار!" این را هر دویمان می گوییم. خوابم می گیرد.

 

   + spa - ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()