Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

 

لق زندگی من

می روم به خواب ندیده هایم همه شان را پر می کنم از حماسه های ناساخته ی زندگیم. به همه شان می گویم راه که می رفتم زمین تکان می خورد. آدم ها حساب می بردند از پشت چشم نازک کردنم و سینه خیز می رفتند تا دو متر آن طرف تر بعد هم اصلا می دویدند. به همه شان می گویم یک شهر ذلیل مرام و مسلکم بود. گیریم یکی دو تایشان کمی هوش به خرج دهند و از دُمم بپرسند. گلویم را صاف می کنم و می گویم من کله شق ترین لوتی شهر بودم. همان موقع سر جایم سکندری می روم و دستم رو می شود برایشان که اوضاع از چه قرار است. اما آنها مرا دوست خواهند داشت. چه کسی از یک مادربزرگ لات و مست و خالی بند بدش می آید؟ می روند بساط را جور می کنند و آتش روشن می کنند ومی نشینیم دور هم تا من راستش را بگویم. می گویم. می گویم من لق می زدم روی یک گسل که یک روز در میان انرژی ول می کرد و مرا می لرزاند و اطرافیان می گفتند گربه ست. بعد توی دلشان غصه می خوردند که این جوون چشه؟ مریضی داره؟می گویم  سرم گیج می رفت مدام و مشهور شده بودم به نسی لقه! می گویم پای چشمهایم همیشه گودرفته بود و سرم گیج می رفت  دستهایم هم همیشه یخ بود. خیلی هم نچسب بودم خیلی هم عصب! می گویم هر چه نقص و عیب توی ژن نیاکان بوده یک جا به من رسیده و بعد با چشمهایی مشتاق از خودم تعریف می کنم که پر استعدادم ولی.بعد مثل فروشنده های کنه می چسبم به ندیده هایم که کدامشان ژن مرا به ارث می خواهد؟ ندیده ها نگاهم می کنند نه چشم رنگی نه بلوند و نه چیز نایابی که بشود مشتری شد محض رضای خدا. کمی دیوانه خیلی مریض و مقداری لق و گیج...می خندند و بلند می شوند که روحم شاد و کاری برایشان پیش آمده و باید کم کم بیدار شوند. فرشته های عذاب روپوش سپید را می آورند و قرص آبی را می چپانند توی حلقم و من سرم گیج می رود.

 

   + spa - ; ٦:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۳٠
comment نظرات ()