Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

دارم بلند فکر می کنم.

حال خراب واسه کسی که می نویسه، یه جور امتیاز محسوب می شه. «آن» می ده به کلمه ها. حال خراب سخت به دست می آد. حال خراب آدم رو ویرون می کنه. چه می دونم مثل معامله ی شیطان با فاوست می مونه. حال خوشت رو می دی، به جاش حال خرابی رو می گیری که اگر بلد باشی رامش کنی، قلمت جون می گیره. حال می تونه اصلاً خراب نباشه. آدم می تونه خیلی چیزها رو نفهمه و به خیلی چیزها اهمیت نده یا اصلاً می تونه عبور کرده باشه از این مرحله ی توقف در خرابی. اینقدر زخم خورده باشه که حالا زخم زدن رو بلد باشه و هیچ چیزی نتونه حالش رو خراب کنه و اصلا نخواد که این حال خرابی رو مزه کنه.

یه اتفاقایی هست که اصلا برای حال خراب ضرر داره. ضررش هم اینه که حال آدم رو به شکل مبتذل خراب می کنه. نمی فهمی الان حالت به دلیل درستش که قراره تو از اون سود ببری خرابه، یا ادای خرابی حاله، که وقت و انرژیت رو گرفته، غم رو بهت داده اما نه غم درست رو. غمی رو داده که تهش برات هیچی ازش در نمی آد.

باید این جنس حال خرابی رو انداخت دور. حتی باید هنر داشت و دور جاهایی که غم بیخودی رو توی رگ هات تزریق می کنند خط کشید. یا دیگه خیلی هنرمند بود و واکسنی چیزی زد که لااقل اینقدر راحت غم روی دلت اثر نکنه و تو بمونی  و درد. دردی  که اصلا حالت ماده پیدا می کنه و نفست رو سنگین و قلبت رو دردناک و رنگت رو زرد.

کاش غم هام درست باشن. کاش خرابی حالم درست باشه.

دارم بلند فکر می کنم.

   + spa - ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٠/۳
comment نظرات ()