Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

پر از حرفم. که بلد نیستم حرفشان کنم و بزنمشان و خالی شوم. پر از فکرم. فکرهای پریشانی که در کابوس ها مجسم می شوند که کارم شده هر شب فرار، هر شب ناتوانی، هر شب درماندگی در برابرشان. کارم شده درماندگی در برابر خودم. همین خودی که خودم ساختمش و حالا مانده ام تویش و یک دنیا همراهم مانده در کارش و هیچ کس نمی داند جواب سوالی که هستم را. حتی خودم. پر از حرفم ،پر از سوال، پر از همه چیز و هیچ چیز که بلد نیستم ببافمشان، بگویمشان، بدانمشان. تنها و تنها حبابیست در حجم سرم و خودم محبوس در حبابی. همه سوالند. خودم سوال تر. خودم چراتر؟ خودم چطورتر. همه فکر می کنند من جوابم. نیستم. خالی م. این خالی بودن تحمل ناپذیر. این ندانستن دارد له م می کند. له شدنم معلوم است. چرایش نه.

کسی که موقع تمیز کردن کتابخانه اشک بی دلیل بریزد، حتما بهار زیبایی انتظارش را می کشد. هه.

   + spa - ; ۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
comment نظرات ()