Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

١٧

 

"دوست ندارم!" دخترک این را وقتی باد شدیدی می وزید و رودخانه ی پهناور را مواج می کرد٬ فریاد زد. بعد از سر درماندگی بغضش ترکید و اشک ها از صورتش پایین غلتیدند و ردشان با وزش باد روی صورتش خنک می شد. ایستاده بود کنار رودخانه و عجزش را برای آب فریاد می زد. "من دوست ندارم صدای گام هایم را به سمت مرگ بشنوم...خواسته ی بزرگیست؟"

شنید که انگار کسی می خندد. صدا پر رنگ تر می شد و او در دلش بر خرمگس خندان لعنت می فرستاد. دلش نمی خواست به این زودی رودخانه را ترک کند. اما  قدم هایی با اکراه به سمت پل بر میداشت تا دلی شاد کنار رودخانه جای او را بگیرد. "ھو! واسا بینم کجا!؟" دخترک جا خورد. به جز او کسی در این قسمت رودخانه نبود. نمی خواست باور کند که مخاطب این جمله بوده پس راهش را گرفت و به سمت پل رفت. "کری که داد می زنی دیگه...عموووووو؟" دخترک به خاطر ضربه ی محکمی که به کتفش خورد سکندری رفت و با چیزی میان عصبانیت و تعجب برگشت تا ببیند چه کسی هلش داده." با سلام شما همیشه انقدر اتوکشیده جیغ می زنی؟ مثلا اگه بگم جورابمو بشور چی می گی ؟ نه جان من یه تیکه شو بیا؟..." دخترک جوانک شنگ را می دید که از بخت بد موقع فریاد کشیدنش همانجا مست کرده و حالا هم بدمستی...می دانست عصبانی شدن و لیچار بار کردن بی اثرترین راه ممکن است. پس برگشت و به سمت پل راه افتاد."عذر می خوام شما خیلی لیدی تر از اونی هستی که گفته بودن!" دخترک سر جایش خشک شد. گفته بودن؟...برگشت و به سمت جوانک رفت و آرام گفت:"شما؟" جوانک دستی به سر و صورتش کشید و کف دستش را روی صورتش نگه داشت. زیر چشمی دخترک را نگاه کرد و گفت:" اسکل شدی یعنی؟! خوب چرا؟...زود بود که!" دخترک جوانک را نگاه کرد. مست نبود. صرفا فریاد یک دختر  هیجان زده اش کرده بود. خنده اش گرفت و به سمت پل رفت.

جوانک دخترک را می دید که آهسته از پل عبور می کند. لبخند می زد و به شنیدن صدای گام ها فکر میکرد. اینکه کار ظریفی ست و هر چه سعی می کند نمی تواند صدای گام های دخترک را بشنود چه برسد به گام های مرگ.

 

 

   + spa - ; ۳:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٤
comment نظرات ()