Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

 

میان آن حصاری و حصاری و حصاری

تو ای گنگشککم زیبا قناری

***

یادم نمی رود خوابم را پراندی آن روز. نشسته بودی لای کاسه بشقاب ها و گفتی جیک! با چشمهای گرد به دیکانستراکت فضا زل زدم که گنگشکی در جاظرفی این موقع صبح؟ (نَ پَ آن موقع شب؟)

گردنت را فکورانه این طرف و آن طرف می چرخاندی و می گفتی جیک! که لابد مسئول این نابه سامانی کیست؟

خیلی معقولانه برایت راه خروج را با اشاره ی دست در هوا ترسیم کردم و سر آخر در را باز گذاشتم که بروی،خودم هم رفتم به  جایی که قصد داشتم بروم که اصولا همه اول صبح می روند!

برگشتم و تو لای لیوان ها  بودی و زل زده به کف یک کاسه و بالا و پایین می رفتی و از دیدن هیبت مقعر خودت شگفت زده جیک-جیک! جیک-جیک!ی سر داده بودی.

دوباره خواستم راه خروج را برایت ترسیم کنم که نمی دانم چه شد خودت را چسباندی به رنده و گویا تهدید می کردی بیای جلو خودمو رنده می کنم!

جارو را برداشتم و گرفتم جلویت که فکر کنی شاخه ای چیزیست بپری رویش ولی باهوش تر از این حرفها بودی. این شد که مستقیم به قصد چشمت نشانه رفتم که جیغ زدی پریدی بیرون از لای ظرفها. بعد هم به شعور خودت واگذار کردم و زدم بیرون. باشعور بودی! پشت من آمدی و اوج گرفتی و غرغرکنان خودت را کوبیدی به در و رفتی بیرون.

در را بستم.

رفتم بقیه اش را خوابیدم.

بیدار که شدم خبرش آمد که بودی! روی گاز. دوتا بودی؟

 

   + spa - ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٥
comment نظرات ()