Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

به یک اثر هنری نخند!

یا

 حداقل بلند نخند!

 

" گفتمش آهای ماه پیشانو گفت جون جونُم؟" با نیش باز زل زده ام به صورتش که بگوید:"جون جونُم؟ جون جونُم؟" وغیره... نمی گوید. بهتر! می ترکم از خنده و خودم بقیه اش را می خوانم. تقریبا داد می زنم:" من فیلم هندی می خوااااااااام!" بعد دوباره می خندم. به ترکیب این آهنگ و فیلم هندی که فکر می کنم خنده ام می گیرد. به اینکه صادقانه هوس همذات پنداری با تصویر فیلم هندی و لحن این آهنگ کرده ام هم خنده ام می گیرد. انگار چیز بعیدیست از من! نگاهم به پاوارتی ختدان می افتد که از پشت قاب سی دی اش همین طور بی معنی هی می خندد. عربده کشیدنش در ذهنم می پیچد و روده بر می شوم! در کل امروز روشنفکری را درآورده ام گویا! جایش یک بیجامه ی راه راه پوشیده ام با عرق گیر لابد! کمی دیگر رو بدهد برایش چرا سرزده رفتی و راستشو بگو هم خواهم خواند. رو نمی دهد ولی.

خنده زیر پوستم هست اما جمع می کنم خودم را. کاملا اتوکشیده می نشینم روی مبل. حالا او با نیش باز زل زده به صورت من! می گویم:"ها؟!" این اولین باری بوده که چنین وضعی دیده گویا. خنده اش گرفته و یک "چل!" مرحمت می کند. گلویم را صاف می کنم و می گویم:" راوی خیلی بی غیرته!" می گوید:"ها؟!" صورتم کاملا جدیست طوری که مطمئن می شود بحث عوض شده و شده ام همان اخمالوی محبوبش! می گویم:" در کل روایتی که می کنه مستند اروتیکی از اتوبیوگرافی خودشه..." دست و پا می زند که بفهمد چه می گویم....ادامه می دهم:" البته به نوعی فاتحانه به قضیه نگاه میکنه و از این لحاظ میشه گفت یه جوری مینی اپیک داره میگه!" کلافه شده. احتمالا فهمیده که موضوع درباره ی یک اثر ادبیست. امیدوارم لااقل! در جواب  آهنگ عاجزانه و کمی کلافه ی "چی؟" می گویم:" خرده حماسه!" و ادامه می دهم:" حماسه ی یک فتح. در قسمت نتیجه به این مطلب اشاره می کنه که..." می خوانم:" دل خوشُم که تو ره نومزه کردُم." بعد می ترکم از خنده. می کوبد به بازویم و می گوید:"مرض!" می رود بیرون که خنده اش را نبینم. نمی بینم. با خودم فکر می کنم "خوب شد رفتی وگرنه پارادوکس مصرع دوم رو چه جوری جمعش می کردم؟ حماسه ای که به ...کشیده شده..." می خوانم:" پیش پات می شینُم دو زانو!؟"

 

   + spa - ; ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٢
comment نظرات ()