Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

در خیابان راه می رفتم،دم غروب. غبارآلودِ مات روی شاخه های عریان درختان  بیشتر توی چشم می زد.زبانم چرخید که: "چه خوشگله!" لبم را گزیدم و اطراف را نگاه کردم کسی نشنیده باشد. بوی بنزین می آمد. این را بینی به مغزم گفته بود. مغزم پشت چشمی برایش نازک کرده بود و به من گفت "بو بارون میاد!" چشم هایم ریز شده بودند بلکه تکه ابری آن بالا پیدا کنند که مغزم گفت:"جلو رو بپآو! "به مغزم گفتم:" ابر نیس که؟" مغزم نیشش را باز کرد و بحث را عوض کرد که: "یادته تو هیس یارو بو تخمه آفتابگردون شنید دس کرد جیبش تخمه بود اینا؟ داش میمرد! هار هار هار!" خوب طبعا من هم "هار هار هار...".

 

 

   + spa - ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٤
comment نظرات ()