Ellipsis ...

حذفش کردم... دوباره ساختمش...

 

می خندم. سینه ام خس خس می کند. می گوید:" نخند لعنتی...نخند..." نمی خندم. اما دیر شده و بالا می آورم. می دود تا کیسه ای جور کند. باز هم دیر شده. دستمال را زیر دستانم می گیرد و از لای انگشتها سرریز می شود روی دستمال. دوباره رگ های سرم کشیده می شوند و چشمم سیاهی می رود. هیچ نمی شنوم. لرزه ی تنم اولین چیزیست که حالیم کند هنوز...

نشسته کنار تخت و برایم کتاب می خواند. فقط به صدایش گوش می کنم نه مزخرفی که می خواند. لگد می زنم به پهلویش. ترکیبی شده از درد٬ خشم٬ تعجب  و خیلی چیزهای دیگر. می گوید: "چته!؟" نیشم باز است. می گویم:" کتک نزده نمیرم!" حالا با خیال راحت بغضش را می شکند و  کتاب را پرت میکند روی سینه ام. خودش هم پشت کتابش می آید. دیوانه شده. باید میشد. می گیرمش ...محکم طوری که نفس کشیدن برایش سخت شود. می خندم:" کتک نخورده هم نمردم..." حالا دیگر صدای خفه اش مثل آن است که زار می زند روی سینه ام.


 

 

   + spa - ; ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٠
comment نظرات ()