دست در جیب، رفته ام گوشه ای تکیه داده ام به دیوار محوطه ی زندگی. آدم ها برای خودشان می روند می آیند، می خورند، توی سر و کله ی هم می زنند، دست در گردن هم دوستانه راه می روند هرهر می خندند،دنبال هم می دوند و به قصد کشت همدیگر را می زنند، خدا هم پشت بلندگو تذکراتش را می دهد و من هم همان... دست در جیب، رفته ام گوشه ای تکیه داده ام به دیوار محوطه ی زندگی.

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
بانوی گمشده

سلام اس پی ای شش جان خوبی؟ منم. رو متن جدید و اینا حساب نکن. تو دفترم نوشتم خیلی راحت تر از صفحه ی کامپیوتره. تازه وقتی که تو دفترت بنویسی، می دونی که کسی نمی خونه و منتظر نظر بقیه نیستی. اما تو وبلاگ که بنویسی، هی ناامید می شی. بگذریم. می گم ها... سرتو بچرخون، یه خورده اونور ترو نگاه کن... منو دیدی؟ من هم به همون دیوار تکیه دادم و همین مردمو دارم نگاه می کنم. خسته ام خیلی. می خوام آروم باشم. می خوام کسی ازم انتظار چیزی نداشته باشه. یعنی تو این محوطه ی زندگی، کسی از من چیزی نخواسته باشه و من هیچ کاری واسه انجام دادن نداشته باشم... می خوام آروم باشم، هیچکاری نکنم و فقط مردم و نگاه کنم. هر وقت هم که دلم می خواد گریه کنم... تازه فهیدم که این خستگی و این خمودگی و افسردگی به خاطر اینه که غده ی تیروئیدم، چند سالیه که کار نمی کنه و من نمی دونستم. فکر کن ! الان من خودم نیستم، انگار... یه خورده درد دل بود فقط. از تصویری که ساختی خیلی خوشم اومد. واسه همین خودمو اونجا تصور کردم. آره بذار بدون، تلاش کنن، عجله کنن، مشتاق باشن، شنا برن، کوه نوردی کنن، درس بخونن، فقط بگو منو آروم بذارن... یا حق

spa -

ای جان :*

آندرلاین

عالیییییییییییییی خداییش خدایی