گریه زاری همسایه ها بلند است. تکیه داده به نرده های پشت بام و زل زده به آسمان.

من: خسته م.

عزی:جدی؟

من: ...

کاغذی از پس سرم بیرون می کشد.

عزی:برو بابا جلو هیچ کدوم تیک نخورده که!

من: هَ؟

عزی: نیگا

لحظه ای کاغذ را جلوی چشمم می گیرد، می خواهم جزئیاتش را بخوانم که می کوبد سر جایش.

من:..اَ!...واسا واسا ...

عزی: هاها! برو بچه...

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید